“امر زیبا –حتی بدون مفهوم- نیز نزد همگان خوشآیند است“
يادداشتِ سروش فرحبخش دربارهي حافظ خياوي {اينجا} را دوست داشتم. بيشتر از كتاب، دربارهي نويسندهاش بود. مردِ ناشناسي كه يكي، دو روز است مرا و چند وقتي است كه، ملّت كتابخوان را هوادار خودش كرده است با مجموعه داستانِ مردي كه گورش گم شد.
من كه ميگويم داستانهاي به شدّت زيبايي را نوشته است حافظ خياوي. آن راوي كودك در يكي، دو داستان از كتاب به قدري شيرين است و ناز، كه خدا ميداند. عاشق حقيقتِ تلخ و خشونتِ واقعي داستانهاي كتاب شدهام و صد البته، رگههاي قابلتوجّهاي از عشق به ميزان لازم!
اين دو پاراگراف را از دو داستانِ كتاب بخوانيد؛
:: جزوهام را گرفت، باز كرد و خواند:”والتين و الزيتون …” … عمو اسد گفت:”يعني سوگند به انجير، سوگند به زيتون.” … گفت:”خداوند قسم خورده به اين دو ميوه.” … من اگر جاي خدا بودم، اقلاً به ميوهاي قسم ميخوردم كه خوشمزه باشد. به هندوانه قسم ميخوردم يا به خربزهي مشهدي. استغفرالله كردم، گفتم خدا حتماً بهتر ميداند كه به چي قسم بخورد. نذر كردم. گفتم خدايا، كاري بكن كه من بتوانم زيتون را مثل خربزه و هندوانه بخورم، آنوقت كُلت آبپاشم را مي دهم به بچّهي يك آدم بيپول. ص ۵۱
:: فحش داد، هم به مادرم و هم به خواهرم. نگفت كدام خواهرم. ناراحت شدم. دلم به حال خواهرهام سوخت. آن بيچارهها كه حتماً، الان خوابيده بودند، چه كاري به كار اين نرّهخر داشتند. ص ۱۸
راستي، يك تشكّر ويژه از خانوم شيوا حريري بابت ويراستاري كتاب كه معمولن كمتر رعايت ميشود با همهي زياديِ اهميّتش.
+ دربارهي كتاب بخوانيد؛ اينجا و اينجا و اينجا و اينجا.

مردي كه گورش گم شد
نوشتهي حافظ خياوي. تهران: نشر چشمه، ۱۳۸۶، ۹۶ صفحه، قيمت ۱۸۰۰ تومان.
+ وقتي كه يك بوسه به هزارتا مرگ ميارزد… (چند پاراگراف ديگر از اين كتاب)
+ وقاحت؟ (مرتبط)
