
آن همكلاسيام در دبستان نيز اضافه شده است به جمعمان. الناز با آن پسرش، پارسا، كه يه كله كوتاهتر از من است. الناز دربارهي رنگ و نوع و فلانِ مِشِ موهاي معصومه (تنها رفيقِ صميمي من از بچّگيام كه سابقهي دوستيمان به بيست سال ميرسد.) سؤال ميكند. ما ميخنديم و در همين حين، معصومه ميگويد كه مثلن سوزني پُر است مِشاَش! بعد هم، دوباره با هم ميخنديم به اينكه الناز از همان بچّگيمان فقط دنبالِ رنگمو و تيپ و شوهر و اينا بود. الحق، موّفق هم شد با اين پسرش. تصوّرش هم سخت است؛ مثلن منم پسري داشته باشم اندازهي پارساي الناز! غش ميكنم از اين خيال! ما هم سوژهي خنده شدهايم ميان اين زنهاي چاق! البته، به قول الناز پهلوون! خودش هم، پهلوونترينِ كلاس است. مربيمان هي دور بخشهاي مختلفِ بدنِ آنها را اندازه ميگيرد و ما را هم در اين خصوص آدم حساب نميكند! خُب، منم دلم ميخواهد يه كوچولو وزن كم كنم محض تنوع! بس كه هميشه سي و هشت كيلو بودهام؛ نه كمتر و نه بيشتر! وقتِ رفتن، مربيمان صدا ميزند مرا و ميشنوم كه دارد توي گوشم زمزمه ميكند: ببخشين خانوم! شما مگه چند سالتونه؟ ما هم خجالت نميكشيم بلند ميگوييم: اينقدررررررررررر!

چقدرررررررررررررررررر