
از وقتي اين حرفهاي منصور كوشان را خواندهام، سمفوني مُردگان دست از سر من برنميدارد. هوس دوباره خواندنش را كردهام. يكجايي آن دختر (اسمش يادم نيست) به آن پسر (آيدين) ميگويد: شما كت و شلوار سورمهاي بپوشيد، با پيراهن آبي كمرنگ، كراواتِ قرمز هم بزنيد. آن وقت آقا ميشويد. يعني، خوشگلتر ميشويد. حالا دليل اينكه بعدِ بيشتر از پانزده سال، من از اين داستان فقط همين جملات را به خاطر ميآورم! حتمن خيلي تخصّصي است كه به عقلِ خودم هم قد نميدهد!

به عقل ما هم قد نمی دهد!!
مطمئن باشید همین جمله های تخصصی هستند که داستان را ماندگار می کنند! ذوق شما را تحسین می کنم
سلام.صبح به خیر.
سلام نبودن ما را به مهربانی تان ببخشید. سا ل خوبی داشته باشید به روز هستیم بیاین اون طرف ها خوشحال میشویم


خیلی وقت ها این جوری می شود. مثلا رفته ای شمال فقط شیشه های کثیف یک قهوه خانه توی راه یادت مانده است و هیچ خاطره دیگری نداری. حتی بعد پانزده سال می خواهی آن قهوه خانه را پیدا کنی نه چیز دیگر را.
بعضی چیزهای عجیب اثر می گذارد
شاد باشی
صد بار این سمفونی مردگان رو توی کتابخونه ای که توش عضو هستم دیدم ها! هی دستم رفته طرفش و هی برش نداشتم. بخونمش یعنی؟ خوشم میاد؟
رویا به نظرت این خانوم دالاوی مرگ نیست؟؟من دارم با درد و زجر میخونمش…بدجوری مثل ما فکر میکنه٬ هر لحظه امکان داره مغزم بترکه
سمفونی مردگان سبک نوشتاریش خیلی برام جالب بود . اسم دختره هم سورملینا بود .